Thursday, September 01, 2011

Experimental Confessions in Farsi

این دقیقا همان چیزی است که من آرزو دارم، که حالا به تعبیر خودتان هر چه اسمش را می‌خواهید بگذارید. یا مثلا من پذیرنده شوم و باز، و ناخود آگاهم سکان به دست بگیرد. یا اینکه واقعا چیز دیگری باشد و هستی‌ برتری که به نوعی سر رشته در دستش باشد. و البته میدانم که این‌ها هر دو یک چیز است و وا دادن است، و کلیشه افسار به دست دیگری دادن، الی‌ الاخر. ولی‌ خوب است که زیادی هم فکر نکنی‌ چون بالاخره آنها هم که خیلی‌ فکر کردند زیر خاک پوسید اند، هفت کفن. و حالا که سر منزل مقصود یکی‌ است میماند مسیر، که کجاها را ببینیم و چه جور مناظری، و اگر میخواهیم دشت ببینیم، یا دریا، یا صخره. و اگر بخواهیم دقیق راجب منازل بین راه مته به خشخاش بگذریم که سخت میشود، یا اصلا نمی‌شود. یعنی‌ شاید برای بعضی‌‌ها هم بشود که همه اینها را برنامه بریزند ولی‌ آیا واقعا این کنترل مسیر زندگی‌ واقعیت است یا توهم. البته شما حق دارید بگوید که بنده خدا اول خوب بود و استعدادی داشت و شاگرد دوم کنکور، ولی‌ خیلی‌ راه عوض کرد و موفق نشد، سرش خیلی‌ خورد به سنگ تا بالاخره کس خل شد و رفت. و ما هم البته شاید جان به جان آفرین بدهیم در همین وادی‌های کس خلی خودمان.

2 comments:

  1. موفق نشد؟ واقعا!؟

    من هم گاهی این رو در مورد خودم و اطرافیانم میکنم... اینکه چرا گاهی مثل کنکور یک راست به اون چیزهایی که میخواهیم نمیرسیم.
    ولی یکراست نرسیدن، عدم موفقیت نیست!
    شاید اصلا نرسیدن هم عدم موفقیت نباشه.
    مثلا قسمت باشه. یه تجربه باشه. بزرگ شدن و یاد گرفتن باشه.

    ReplyDelete
  2. You are right, I totally agree.

    I read somewhere we come alive when we struggle, so there you go :)

    ReplyDelete

Body Intelligence

As Lucy reflected on her outrageous behavior of the night before, the memory only served to draw her upward, like a flower toward the sun...