Tuesday, August 30, 2011

Experimental Writing (in Farsi)

گفتن بعضی‌ حرف‌ها اصلا لازم نیست. طرف باید خودش بفهمد. من صد بار هم یاد آوری کنم، با ایما و اشاره، باز هم به خرج این اصغر نمی‌رود. دوست دارد خودش را با کارهای ساده سر گرم کند. گاهی چای که می‌ریزد برای مردم، چند دقیقه‌ای می‌‌ایستد کناری تا به گفتگوها گوش کند. بیشتره موقعها ولی‌ ساکت به آبدار خانه برمیگردد. پشتش به من است. سلامی‌ می‌کنم. "چای تازه داری؟" چیزی نمی‌گوید. خوش اخلاق نیست. کسی‌ را هم تحویل نمیگیرد. یعنی‌ معلوم نیست کاری از دست کسی‌ هم ساخته باشد. این را وقتی‌ فهمید که دخترش را عمل جراحی کردند. خوش بر و رو بود، دختر. عمل مهمی‌ هم نبود، به قول اصغر، ولی‌ زنده بیرون نیامد. کاری از دست کسی‌ بر نمی‌آید این موقع ها.

شاهکار اصغر چاقوی کند بد شکلش بود که همیشه به این و آن نشان میداد. چاقو به زحمت نان می‌برید. اما مایه قوت قالب اصغر بود. یک روز برایش داستان مثنوی را گفتم؛ داستان آن ابنه‌ای که خنجر به کمر می‌بست. دیگر جواب سلامم را هم نداد. تا پارسال. پارسال سر کوچه دیدمش . حلوا دستش بود. پدرش تازه فوت کرده بود. من را که دید جلو آمد و گفت، "دعا کن برا پیرمرد، همیشه میگفت تو ذاتت ابنه‌ای است، اصغر!" دو تا تیکه برداشتم، ولی‌ نگاه تو چشم هایش نینداختم. خنده‌ای کرد و رفت.

بالای لبش خطی‌ لرزید. همان کافی‌ بود، همه وسوسه‌ها با همان یک خط آغاز میشوند، همان لرزش. تصور لذتی که می‌توانست ببرد مانند چشمهٔ زیر زمینی‌ جوشید و تمام هشیاریش را فرا گرفت. کاش چیزی بود، که می‌توانست به آن چنگ بزند. تپش قلبش، اما، همه چیز را تحت پوشش خود قرار داده بود، خفه کرده بود. پایش را اندکی‌ جا به جا کرد. انگار که قرنی طول کشید. مسیر نگاه پسرک را، بدون نگاه کردن به او، می‌‌دانست. فقط کافی‌ بود خودش را رها کند، همه چیز طبیعی پیش میرفت، بدون دخالت او.

بعدازظهر‌ها به خواندن زن روز‌های قدیمی‌ میگذشت. مال خاله‌هایم بودند که در اتاق بالای پشت بام خانه گذشته بودند، نامرتب، خاک خورده، در کارتون‌های میوه، اینور و انور. شاید اول تابستان مرتب بودند ولی‌ نه بعد از آمدن من. مامان بزرگ نمیخواند شان، و آگر نه نمی‌‌گذاشت من بخوانم. مذهبی‌ بود و سالها در مکتب خانه قرآن درس داده بود. صبحا هم به من و خواهرم، هر صبح یک سوره کوچک از آخر ها، درس میداد که بخوانیم و حفظ کنیم و هر از گاهی یک خط کشی‌ هم بخوریم. زن روز‌ها انواع داستان داشت، بعضی‌‌ها‌شان هم سکسی‌ بود، زن و مرد و برنامه، و ما هم بچه بودیم، شش، هفت، هشت، این طورها، و نمی‌دانستیم دقیقا چه می‌گذرد، ولی‌ خوب تحریک میشودیم، و سرمان نمی‌شد که با آلت گنده شده مان چه خاکی به سرمان بریزیم، و خجالت میکشیدیم ولی‌ باز هم طاقواز میشودیم و می‌خواندیم تا از شق درد بمیریم. خلاصه برنامهٔ تابستان این بود، صبحا قرآن و بعد از ظهرها داستان‌های سکسی‌. خوب موجود چند بعدی از کار در آمدیم هم در نهایت.

8 comments:

  1. you are a good writer. I like your style when you write in Farsi too :)

    ReplyDelete
  2. thanks daisy jaan, I am writing to get to something hidden inside me, I hope I can get there, wish me luck :)

    ReplyDelete
  3. منم با دیزی جان موافقم. ای وای *دیزی* با دیزی خوراکی قاطی نشه! اینم از فارسی نوشتن من!!!

    حالا جدا فارسی تایپ کردی یا دادی این مبدل ها فینگیلیس رو به فارسی تبدیل کنن؟

    رضا، با تو هم موافقم که احتمال بیشتری میدی با فارسی بهتر بتونی به درونت برسی. من همیشه مشکل انگلیسی رو تو این میدیدم که وقتی پیر بشم دیگه حوصله ندارم با دکترهام به انگلیسی چونه بزنم و درد دل کنم. ولی راست میگی... درد اولمون، درد از خودمون و درونمون دور شدنه که خیلی زودتر از پیری باید باهاش کلانجار بریم.

    راستی اگه سر و ته متن فارسی این رو اضافه کنی متن به راست صفحه صاف میشه و نقطه ها هم درست میشه:

    < p align=right dir=rtl >
    متن فارسی
    < / p >

    من مجبور شدم چند تا فاصله اضافه کنم. تو خط آخر هیچ چیز فاصله نیست. تو خط اول هم فاصله اول و آخر رو باید بر داری.

    (این که شد یه ایمیل)

    ReplyDelete
  4. Shadi Jaan,

    I use the converters. If this thing continues maybe I start typing in Farsi ... Thanks for other things too. I am new to the farsi writing on blog. I may have to ask you more later.

    It is more fun to write in Farsi. I can work out some fine expressions and feelings that are impossible for me to do in English.

    ReplyDelete
  5. Exactly! I completely agree.

    Being able to "work out some fine expressions and feelings" is my strongest argument for promoting marriage with a person from one's own culture and language...

    ReplyDelete
  6. How did we end up with "marriage" again?!? LOL, just kidding ;)

    ReplyDelete
  7. ادامه بده رضا
    لذت بردم از خواندن این متن

    ReplyDelete
  8. حسین جان،

    یک بلاگ فارسی واز کردم. می‌خوام توش از اقتصاد و مالیه هم بنویسم، اگر بخت یاری کند البته :) اینم آدرسش محض تفریح

    http://negarkhanedel.blogspot.com/

    ReplyDelete

Freedom, Religion

A couple of days ago I read a discussion between some friends regarding religion, worship, freedom, and slavery. In Farsi and Arabic, the t...