Tuesday, December 01, 2009

What a Moron!!?? Or What a Sad Requiem??

PS. After Jeer's comment, I like to think of the original post more of a sad requiem ....

I saw the following on Shadi's weblog.
No offense to anyone, but I am convinced that the writer (Elahe) is a moron. She cannot see what a refuge was "deafness" for the mom! Finally, she would have gotten piece! Imagine what kind of hell she had been going through, poor soul. Anyway, to me there is something wonderful about the mom, her deafness, and her muteness close to the end of her life.

Link (on Google Reader)

Text:





by elahe on 12/1/09
مدت ها بود که گوش های مادرم تیر می کشید. خودش هم نمی دانست چرا و مثل هر چیز دیگر ولش کرده بود به امان خدا تا خودش خوب شود که نشد. آن قدر دست دست کرد تا آخر سر دکتر بهش گفت تا چند هفته دیگر شنوایی اش را به طور کامل از دست خواهد داد. وقتی دکتر این را به مادرم گفته بود مادر لبخند زده بود. از آن لبخندهایی که وقتی ما بچه بودیم و بیست می گرفتیم می زد. بعد بلند شده بود آمده بود خانه و هیچ حرفی به ما نزده بود. ما بعدها فهمیدیم . وقتی که یواش یواش گوش هایش سنگین تر از سنگین شده بود. اول فکر می کردیم فیلمش است. یکهویی می گفتیم اه اون تراول پنجاه تومنی چیه افتاده زیر گاز تا ببینیم شیرجه می رود برای برداشتنش یا نه و بعد وقتی شیرجه نمی زد شک برمان می داشت. خواهرم یک بار پشت سرش از عمد زد و یکی از میوه خوری های کریستالش را شکست ولی مادرم برنگشت و ما فهمیدیم که مادرم کر شده است. از وقتی که مادرم کر شده بود همیشه آن لبخند روی لبش بود. بی جهت به همه ما لبخند می زد. به نق نق های پدرم ، به بدو بیراه های های من و به متلک های خواهرم. همین جور برای خودش توی آشپزخانه می چرخید و سرش را تکان می داد. جوری که انگار حرف های مان را می شنود. اما نمی شنید. و همچنان لبخند می زد. انگار که به همه ما رو دست زده باشد.
پدرم دیر باورش شد که مادرم کر شده است. زیر بار نمی رفت. نمی خواست خرجش کند ولی وقتی مطمئن شد حسابی به تکاپو افتاد. صد جور دکتر و متخصص برایش پیدا کرد و آدرس و تلفن شان را روی کاغذ نوشت تا مادرم برود سراغشان. اما مادرم نمی رفت. پول ویزیت را می گرفت و نمی رفت. پدرم شاکی شده بود. مرا مامور کرد تا همراهش بروم. چند بار تا دم مطب هم بردمش ولی فایده نداشت. توو نمی آمد و وقتی من دستش را می گرفتم که به زور ببرمش بنای جیغ و فریاد می گذاشت. از وقتی کر شده بود صدایش بلندتر شده بود.
خواهرم سرش فریاد می کشید که آخه کدوم آدم عاقلی دلش می خواد کر باشه؟ و مادرم لبخند می زد. خواهرم وقتی می دید که مادرم حرف هایش را نمی شنود تمام متلک هایش را می نوشت روی کاغذ و می زد به در یخچال ، کابینت ، کمد و هر جای دیگری که مادرم با آن سر و کار داشت. اما باز مادرم آن ها را می خواند و لبخند می زد. بعضی وقت ها می دیدیم زیر فلان کلمه خواهرم خط کشیده و غلط املایی ازش گرفته است. بعد هم پایین اش نوشته است 19
مثل معلم ها که به دیکته بچه ها نمره می دهند. بعضی وقت ها هم به خواهرم می گفت اگر همین جور ادامه بدهی نویسنده خوبی می شوی.
مادرم تا آخر عمرش کر ماند. هر کاری کردیم حریفش نشدیم. اواخر دیگر حرف هم نمی زد. انگار کلمات را فراموش کرده بود.توی بسترش دراز می کشید و به همه ما لبخند می زد. آن قدر لبخند زد و بی حرف نگاه مان کرد که وقتی که مرد همه نفس راحتی کشیدیم. لجبازی ها مادرم دیگر تمام شده بود.

4 comments:

  1. I think this is exactly what the writer meant to convey.

    ReplyDelete
  2. You may be right, in that case, she has done it pretty well :))

    ReplyDelete
  3. Reading how the writer and her sister were behaving and talking to the mom and treating her, no wonder she didn't want to hear them again. I wouldn't!

    ReplyDelete
  4. Kasra,

    After Jeer's comment I feel more that this piece is probably a requiem for the mother, and it that case, it is a very sad requiem ...

    ReplyDelete

Clear Shallow Water

I started reading this novel, `` The Driver ,'' by Hart Hanson , and I did not like it much and decided to stop. But then I came ba...