Monday, December 21, 2009

More Jokes

As usual, excuse the racial content:


به ترکه میگن می تونی یه آیه مثل قرآن بیاری ؟ میگه بله! هل تفکرون نحن خلقناکم بیضه وبیضا؟ میگن یعنی چی ؟ میگه: آیا فکر میکنید ما شما را همین طور تخمی تخمی آفریدیم؟


 از غضنفر می پرسن واحد کمتر از مثقال چیه؟ میگه چس مثقال



 به غضنفر ميگن: يه ميوه خوشمزه، آبدار و شيرين نام ببر.ميگه: خيار!
بهش ميگن: خيار كجاش آبدار و شيرينه؟غضنفر ميگه: با چايي شيرين بخور، نظرت عوض ميشه


غضنفر دکتر می شه، به مریضش قرص می ده می گه: یکی قبل از خواب بخور، یکی قبل از بیدار شدن


به غضنفر ميگن: آروغ چيه؟ ميگه: سلسله بادهاي صداداري كه راهشون رو در دستگاه گوارشي گم كرده اند


به ترکه میگن بزرگترین ریسکی که تو زندگت چی بوده میگه والا یه بار اسهال بودم گوزیدم


ترکه میره خواستگاری بار اول دختره عطسه می کنه بار دوم آروغ می زنه بار سوم میگوزه ترکه میگه: ماشالله عروس خانوم از هر سوراخشون یه هنر می باره

Thursday, December 17, 2009

Toccatas

J. S. Bach - Toccata for Clavier in C minor BWV 911 (1/2) - Glenn Gould

Link: http://www.youtube.com/watch?v=sNg2hzfcySA

J. S. Bach - Toccata for Clavier in C minor BWV 911 (2/2) - Glenn Gould

Link: http://www.youtube.com/watch?v=qory4Jp2y7Y



Bach Partita No.6 - Toccata by Glenn Gould

Link: http://www.youtube.com/watch?v=jaZCPKoyAew





















Bach, Toccata and Fugue in D minor, organ
Link: http://www.youtube.com/watch?v=ipzR9bhei_o
Note: Bach's most famous organ piece, with a bar-graph score - the bar-graph is amazing!

Monday, December 14, 2009

Those 60's!

A blog with memories of 60's

http://dahe60.blogfa.com/

Found it in another blog (thanks to Shadi) with nice writing, and again memories mostly from the same era

http://hashiyeha.wordpress.com/

Sunday, December 13, 2009

ستاره دنباله دار هالی

رييس يک کارخانه بزرگ معاون شيرازي خود را احضار و به او مي گويد:

"روز دوشنبه، حدود ساعت 7 غروب، ستاره دنباله دار هالي ديده خواهد شد. نظر به اينکه چنين پديده اي هر 78 سال يکبار تکرار مي شود، به همه کارگران ابلاغ کنيد که قبل از ساعت 7، با بسر داشتن کلاه ايمني، در حياط کارخانه حضور يابند تا توضيحات لازم داده شود. در صورت بارندگي مشاهده هالي با چشم عريان (غير مسلح) ممکن نيست وبهمين خاطرکارگران را به سالن نهارخوري هدايت کنيد تا از طريق نمايش فيلم با اين پديده شگفت آشنا شوند".



معاون شيرازي خطاب به مدير توليد آباداني :

"بنا بدستور جناب آقاي رييس، ستاره دنباله دار هالو روز دوشنبه بالاي کارخانه طلوع خواهد کرد. در صورت ريزش باران، کليه کارگران را با کلاه ايمني به سالن نهار خوري ببريد تا فيلم مستندي را درباره اين نمايش عجيب که هر 78 سال يکبار در برابر چشمان عريان اتفاق مي افتد، تماشا کنند".



مدير توليد آباداني خطاب به ناظرلر:

"بنا بدرخواست آقاي معاون، قرار است يک آدم 78 ساله هالو با کلاه ايمني و بدن عريان در نهارخوري کارخانه فيلم مستندي درباره امنيت در روزهاي باراني نمايش دهد".




ناظر لر خطاب به سرکارگر ترک:

همه کارگران بايستي روز دوشنبه ساعت 7 لخت و عريان در حياط کارخانه جمع شوند و به آهنگ بارون بارونه گوش کنن



سرکارگر غضنفر خطاب به کارگران:
آقاي رييس روز دوشنبه 78 سالش ميشود و قرار است در حياط کارخانه و سالن نهار خوري بزن و بکوب راه بيفته و گروه هالو پشمالو برنامه اجرا کنه. هرکس مايل بود ميتونه برهنه بياد ولي کلاه ايمني لازمه

Monday, December 07, 2009

Secret Love

This summer, in Tehran, I found an old letter from a university friend. As I read the letter, I felt that the writer really liked me, or maybe even loved me. It was a sad realization of the moments passing by without us appreciating their true contents.
I used to be secretly in love with many people (since when I was a teenager, until late twenties when I got married). But I never even considered the possibility that someone else liked me .... or at least I do not remember now, and I guess I am romanticizing and exaggerating a bit too :)))

How Life Moves?

Yet another time, I found a very interesting book in a friend's house.

How Life Moves: Explorations in Meaning and Body Awareness (Paperback)

  By: Caryn McHose (Author), Kevin Frank (Author), Hubert Godard (Foreword) 




Amazon Link

Wednesday, December 02, 2009

More From Milton Glaser

The previous post [Drawing] was from here:  Essay 3 on "Ten Things I Have Learned".

Here is Rule 3 that I like to share today :)

"3 SOME PEOPLE ARE TOXIC AVOID THEM.
This is a subtext of number one. There was in the sixties a man named Fritz Perls who was a gestalt therapist. Gestalt therapy derives from art history, it proposes you must understand the ‘whole’ before you can understand the details. What you have to look at is the entire culture, the entire family and community and so on. Perls proposed that in all relationships people could be either toxic or nourishing towards one another. It is not necessarily true that the same person will be toxic or nourishing in every relationship, but the combination of any two people in a relationship produces toxic or nourishing consequences. And the important thing that I can tell you is that there is a test to determine whether someone is toxic or nourishing in your relationship with them. Here is the test: You have spent some time with this person, either you have a drink or go for dinner or you go to a ball game. It doesn’t matter very much but at the end of that time you observe whether you are more energised or less energised. Whether you are tired or whether you are exhilarated. If you are more tired then you have been poisoned. If you have more energy you have been nourished. The test is almost infallible and I suggest that you use it for the rest of your life. " Milton Glaser

Tuesday, December 01, 2009

What a Moron!!?? Or What a Sad Requiem??

PS. After Jeer's comment, I like to think of the original post more of a sad requiem ....

I saw the following on Shadi's weblog.
No offense to anyone, but I am convinced that the writer (Elahe) is a moron. She cannot see what a refuge was "deafness" for the mom! Finally, she would have gotten piece! Imagine what kind of hell she had been going through, poor soul. Anyway, to me there is something wonderful about the mom, her deafness, and her muteness close to the end of her life.

Link (on Google Reader)

Text:





by elahe on 12/1/09
مدت ها بود که گوش های مادرم تیر می کشید. خودش هم نمی دانست چرا و مثل هر چیز دیگر ولش کرده بود به امان خدا تا خودش خوب شود که نشد. آن قدر دست دست کرد تا آخر سر دکتر بهش گفت تا چند هفته دیگر شنوایی اش را به طور کامل از دست خواهد داد. وقتی دکتر این را به مادرم گفته بود مادر لبخند زده بود. از آن لبخندهایی که وقتی ما بچه بودیم و بیست می گرفتیم می زد. بعد بلند شده بود آمده بود خانه و هیچ حرفی به ما نزده بود. ما بعدها فهمیدیم . وقتی که یواش یواش گوش هایش سنگین تر از سنگین شده بود. اول فکر می کردیم فیلمش است. یکهویی می گفتیم اه اون تراول پنجاه تومنی چیه افتاده زیر گاز تا ببینیم شیرجه می رود برای برداشتنش یا نه و بعد وقتی شیرجه نمی زد شک برمان می داشت. خواهرم یک بار پشت سرش از عمد زد و یکی از میوه خوری های کریستالش را شکست ولی مادرم برنگشت و ما فهمیدیم که مادرم کر شده است. از وقتی که مادرم کر شده بود همیشه آن لبخند روی لبش بود. بی جهت به همه ما لبخند می زد. به نق نق های پدرم ، به بدو بیراه های های من و به متلک های خواهرم. همین جور برای خودش توی آشپزخانه می چرخید و سرش را تکان می داد. جوری که انگار حرف های مان را می شنود. اما نمی شنید. و همچنان لبخند می زد. انگار که به همه ما رو دست زده باشد.
پدرم دیر باورش شد که مادرم کر شده است. زیر بار نمی رفت. نمی خواست خرجش کند ولی وقتی مطمئن شد حسابی به تکاپو افتاد. صد جور دکتر و متخصص برایش پیدا کرد و آدرس و تلفن شان را روی کاغذ نوشت تا مادرم برود سراغشان. اما مادرم نمی رفت. پول ویزیت را می گرفت و نمی رفت. پدرم شاکی شده بود. مرا مامور کرد تا همراهش بروم. چند بار تا دم مطب هم بردمش ولی فایده نداشت. توو نمی آمد و وقتی من دستش را می گرفتم که به زور ببرمش بنای جیغ و فریاد می گذاشت. از وقتی کر شده بود صدایش بلندتر شده بود.
خواهرم سرش فریاد می کشید که آخه کدوم آدم عاقلی دلش می خواد کر باشه؟ و مادرم لبخند می زد. خواهرم وقتی می دید که مادرم حرف هایش را نمی شنود تمام متلک هایش را می نوشت روی کاغذ و می زد به در یخچال ، کابینت ، کمد و هر جای دیگری که مادرم با آن سر و کار داشت. اما باز مادرم آن ها را می خواند و لبخند می زد. بعضی وقت ها می دیدیم زیر فلان کلمه خواهرم خط کشیده و غلط املایی ازش گرفته است. بعد هم پایین اش نوشته است 19
مثل معلم ها که به دیکته بچه ها نمره می دهند. بعضی وقت ها هم به خواهرم می گفت اگر همین جور ادامه بدهی نویسنده خوبی می شوی.
مادرم تا آخر عمرش کر ماند. هر کاری کردیم حریفش نشدیم. اواخر دیگر حرف هم نمی زد. انگار کلمات را فراموش کرده بود.توی بسترش دراز می کشید و به همه ما لبخند می زد. آن قدر لبخند زد و بی حرف نگاه مان کرد که وقتی که مرد همه نفس راحتی کشیدیم. لجبازی ها مادرم دیگر تمام شده بود.

Freedom, Religion

A couple of days ago I read a discussion between some friends regarding religion, worship, freedom, and slavery. In Farsi and Arabic, the t...